تبليغاتX
عشق همین جاست تو کجایی؟
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
گروه seven - آقای طاهری خواننده محبوب مردم - مهدی مقدم - محمد رضا گلزار و ...در آایشگاه خیریه کهریزک
سلام ببخشید ایندفعه می خوام نوشتم رو به صورت خبری بنویسم...

عید قربون مثله هر سال رفتم کهریزک...
امسال از سالهای گذشته شلوغتر بود...جاتون خیلی خالی بود...مردم نمیدونید چقدر میومدن و خیرات می کردن... و گوسفند قربونی می کرد...
گروه seven - آقای طاهری خواننده محبوب مردم - مهدی مقدم - محمد رضا گلزار و از همه مهمتر احسان بیات هم اومده بود...
راستش برام جالب بود که وقتی محمدرضا گلزار اومد مردم کلاس رو حفظ کردن و به سمت گلزار حمله کردن تا امضا بگیرن و عکس...من تا اومدم عکس بگیرم ...دیدم حمله داره میشه و یه عکس به زور توی اون تکون خوردن گرفتم و تار شد و اونم گذاشتم براتون...بنده خدا سری فرار کرد و سوار BMW مشکیش شد و رفت...

عکسها حال و هوای اونجا رو نشون میده...صبر داشته باشد عکس ها باز شه ببینید...

 

 

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 13:41 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه دوم آذر 1388
خدایا تو کی هستیییییییییییییییییییییییییییییییییی

روزي روزگاري گنجشکی با خدا قهر کرده بود. روزها چنين مي گذشت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: "مي آيد. من تنها گوشي هستم که غصه هايش را  مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد."
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند؛ گنجشک هيچ نگفت  و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه‌ي توست!" گنجشک گفت: "لانه‌ي کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه‌ي محقّرم،‌ کجاي دنيا را گرفته بود؟" و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: "ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي." گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسيار بلاها که به واسطه‌ي محبتّم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...!

دعا ميكنم كه خداوند انقدر درك و فهم بهمون بده تا بفهميم كه خداجون چرا اين مشكلات رو بر سر راه من و تو قرار ميده...
 

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 15:6 | | لينک به اين مطلب
شنبه سی ام آبان 1388
ازدواج 20 سال پیش

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟ !
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه .
شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و ...!
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم!!!

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 12:30 | | لينک به اين مطلب
شنبه بیست و سوم آبان 1388
چه بوديم و چه شديم!!!!!!!!

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست و هيچ كس سوار بر اسب نيست! هيچ كس را در حال تعظيم نمي بيني!برده داري مرسوم نيست!در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه نيست! ايرانيان بدانيد كه چه بوديم و چه شده ايم.

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 8:34 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
مي‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش به‌سزايي دارند...
HTML clipboard

ساعد مراغه‌اي از نخست وزيران دوران پهلوي نقل کرده بود:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وي با بي‌اعتنايي تمام سري جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!»
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايي حق به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟
 شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!»
شديم وزير امور خارجه گفت «فلاني نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌هاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي!!!»

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 10:27 | | لينک به اين مطلب
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
مادر و نگاهی تازه به اطرافمان
خداوندا
چشمانم را بگشا تا اطرافم را ببینم تا دور دستها را ببینم ووجودش را لمس کنم...
دستان گرم و مهربانش را لمس کنم و معنی واقعی دوست داشتن را بفهمم...

خداوندا
چشمانم را بگشا تا ببینم
مادرانی را که به انتظار من و تو نشسته اند...
انتظاری که من و تو طاقتش را نداریم...
انتظاری که در آن چشمان مادران معصومی را می توان دید که در دیار آسایشگاه خیریه کهریزک به انتظار من و تو نشسته اند تا روز مادر برسد و لبخندی دوباره را بر لبان آنها بیفکند.

من منتظر قدمهای سبز و استوار شما هستم(صدای قلب مادری مهربان از دیار کهریزک)

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 17:0 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
گل سرخی برای محبوب
 "جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که  او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه اشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:
" زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .
من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. 

نوشته شده توسط احسان بیاتی در 7:50 | | لينک به اين مطلب